کد خبر 99656
۳۰ دی ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰

وداع یک شهید با پدر و مادرش

وداع یک شهید با پدر و مادرش

چند بار سوال کردم که آیا فلان چیز زیر پوش و حوله وغیره را گذاشته که مادرم با تاملی کلمه آری را برزبان جاری می کرد .

به گزارش حیات، سعید(علی) محمودی، به تاریخ اول فروردین 1344 در شهرستان الیگودرز متولد شد. سعید علی رغم آن که به سال ۱۳۶۲در رشته مهندسی متالوژی دانشگاه صنعتی شریف پذیرفته شد ،جبهه های نبرد با متجاوزان بعثی را از نظر دور نداشت و سرانجام در چهارم فروردین 1367 طی عملیات بیت المقدس 4 ، پای بر بساطِ «عندربهم یرزقون» نهاد.آن چه خواهید خواند چند خطی است از یادداشت های شهید محمودی که در آن به ثبت وداع خود از پدر و مادرش پرداخته است:ساعت 9 صبح  بود کم کم خود را آماده برای حرکت می کردم  و کمی دست پاچه  شده بودم چون وقتی نمانده بود بی اختیار چند بار از این طرف اتاق به آن طرف اتاق  رفتم. فکر می کنم  آخرین وداع را با همه کس و همه چیز حتی  با کلیه اتاقها کردم. مادرم  را یک لحظه  مشاهده  کردم  که چون  کوه  استوار ایستاده بود و کوچکترین ناراحتی به خود راه نمی داد.چند بار سوال  کردم  که آیا فلان  چیز زیر پوش و حوله  وغیره را گذاشته که مادرم با تاملی  کلمه آری را برزبان جاری می کرد.بعد از سم سم  کردن کفش هایم را پوشیدم  و مادرم  را دیدم  که چادرش را بر سر می کند هان پس تو  دیگر کجا  می آیی و با همان صبر و حوصله همیشگی گفت من هم می آیم تا بسیج  بعد دست مسعود کوچولو را گرفت  و پشت سر ما به  راه افتاد. به دکان که رسیدیم با دربهای قفل زده دکان روبرور شدم  کمی ناراحت  شدم  و به مادرم گفتم  حال که پدرم  در دکان نیست  تو بجای  من از ایشان خداحافظی  بگیر  و بعد  به طرف  بسیج  حرکت  کردیم و چون  ماشین هنوز آماده نشده بود از مادرم خواهش کردم  که به خانه برگردد اول قبول  نمی کرد و بعد از چند خواهش ازجانب من قبول کرد که برگردد و شروع  کرد به خواندن آیة الکرسی. همان دعای خیری را که منتظر آن  بودم  و چون  همیشه  در بدرقه  این آیه را قرائت می کرد و زیر لب در حالی که از او دور می شدم می گفت  خداحفظتان  کند.خدایا! چقدر این  لحظات  این لحظات  جدائی سریع گذشت  که اصلاً  متوجه نشدم و به قول برادر منوری  این لحظات  عرفانی  است  و در یک چشم   به هم  زدن  خواهد گذشت.سوار می نی بوس  شدم  و ماشین در شرف  حرکت بود که یکی  از بچه ها گفت محمودی محمودی  پدرت آمده!خیلی سریع  از ماشین  پایین آمدم   و بطرف  پدر رفتم  و با  چهره معصومش  برخورد کردم که با صدای آرام گفت: می خواهی  بروی؟گفتم: بله  و انشاء الله  به زودی  بر خواهم گشت و صورت  یکدیگر  را بوسیدیم  و خداحافظی  کردیم.

برچسب‌ها